دیگه حس شعرم نمیاد! یعنی فکر می کنم بهتره اراجیف نا امیدی از خودم بیرون ندم ! چون دیگه حال این همه منفی گرایی رو ندارم.... این غمنامه هم آخرین احساساتیه که شب قبل از روز ! به خاک سپاری آرزوهام از خودم بروز(!) دادم !
به یاد بابا بزرگ مهربونی که نتونست آخرین حرفاشو به عزیزاش بزنه و تو سکوت اجباری دستگاه های حیات بخش !!! عطای بودن در عذاب رو به لقاش بخشید و ......
رفت
.
.
.
دلم برایت تنگ خواهد شد
و از این پس . . .
هر غروب سیاه پوش سیاه جامه ی سیاه روی جمعه ی نحس
که دیگر امیدی به دیدن فردایت نخواهم داشت ...
دلم برایت تنگ خواهد شد
تمام ثانیه هایی که تو را از من دور خواهد کرد
تمام ثانیه هایی که دیگر اجازه گرمای دستان خاموش و دلگیرت را از التماس دستان کودکانه ام خواهد ربود
و دستان خواهشم دیگر شفافیت خداحافظی های مظلومانه ات .. و سلام های مظلومانه ات .. و سکوت های مظلومانه ات ... و تمام آنچه را که به تو سخاوت ... و من را غم می بخشید .. نخواهد شناخت
چگونه می توانی بروی ؟
وقتی هزاران چشم تو را بدرقه نه ... التماس می کردند که بمان !
چگونه خواهی رفت ؟ و خواهی توانست
تنها در روشنایی خاموش آینه ها ...گاهی آنهم
نظاره گر تنهایی مان باشی
( نفس هایی که بی تو هر بهار را تجربه کنند .... ای کاش ... !!!)
ای کاش که خواب بودم
ای کاش که بیدار می شدی
و دوباره می خندیدی .......
شبیه تمام عکس هایت ... شبیه تمام شفافیت ابرهایی که می بارند ... اما .....
دلم برایت تنگ خواهد شد
و تمام شعر شهریار .... بدون لحن زیبای احساس های لطیفت به گور خواهد رفت!
شهریار خواهد مرد...
و دلم
برای تو تنگ خواهد شد
چقدر دلم می خواست دوباره برگردی ......... دوباره برگردی !!!
چقدر دلم می خواست آنقدر شفاف بودم
که خواهشم جوابی داشته باشد .. تا مادر بزرگ ...
بابا بزرگ خوبم ! همیشه خیلی بیشتر از اونکه تو نگاهم بخونی دوستت داشتم !
من شبیه همه ترس ها و نفرت ها و کمبود هام بودم ....
اما باز هم از لا به لای این همه سیاهی ... نور قشنگت رو دوست داشتم
جمعه ها دلم می خواست باشی
عروسی آخر دلم می خواست ببینمت
پریروز قرار بود بیام پیشت
حتی جمعه آخر هم باید میومدم اما...
حسرت جانشین همه ی نیامدنهام شد!
حالا تو کجایی و من کجا ؟ که نمی توان پیدایت کرد!!!
دوستت داشتم
دوستت دارم
و دوستت خواهم داشت..................
۱۳ مرداد ساعت ۳صبح
