دلم يك ميوه مي خواهد
شايد عاشق شده باشم ! شايد اسير اوهام .
قدم زده ام . قبول كن. باور كن .
قدم زده ام
هزار بار
هزار شب
در مطلق تاريكي
در انتظار محض
در بي پاسخي و بي سر انجامي يك تكرار
قدم زده ام
و پاهايم پينه بسته است .
و ديوار هاي نازك رمق و دوام يافتن شكسته اند و ريخته اند
و خيال هاي بي خيال خوش خيالي به خر..خر افتادند !
و ... و ... و ...
و ديگر هيچ ((و)) اي به نقطه نرسيد
***
اما امشب
دلم يك ميوه مي خواهد ، يك ثمر ، يك تولد
مي گويم شايد
بشنو اما باور نكن !
مي گويند شايد عاشق شده باشد .
چه مي داني ؟
شايد اسير اوهام
***
در انتظارم .
در وهم .... در سياهي....
و سر انجام اين انجام
پايان توست .
نمي دانم آيا تو را پاياني هست؟!!! . . .